به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت عزاداران محترم.
بیخودی گریه هاتونو حروم نکنین. روح اون مرحوم اذیت میشه!!!
اینم آخرین مکالمات بین من و ناکام عزیز چند لحظه قبل از فوتش:::
میس داد(مثه همیشه)زنگ زدم.سلام چطوری خوبی؟مرسی تو چطوری؟خوبم چه خبرا؟چی کارا میکنی؟سلامتی هیچی علاف سرگردون...................(این نقطه چینا یعنی یه سری چرت و پرت که همه توو روابط نا مشروع و غیر شرعی خودشون به نا محرم مقابل میگن و گویا خود نیز از عاقبت کار بی خبرند....)
من:مجتبی* من احساس می کنم که مزاحمتم.شاید تو بتونی یکی بهتر از من پیدا کنی الانم که توو دانشگاهی(خیر سرت).
مرحوم:اه باز شروع کردی؟.....(این نقطه چین ها هم اثر به جا مانده از دری وری های پشت تلفنه خدا بیامرزه که ان شاء الله به قبرش نور بباره و هرچی خاک اونه بقای عمر کسایی بشه که واسه این پست نظر میدن.. اجماعا" صلوااااااااات)
من:نه جدی میگم.یه ذره فکر کن ما کجا با هم آشنا شدیم؟ خونواده ی تو هم که از همین الان دارن گازم می گیرن(به جای گازم میگیرن یه فعل دیگه به کار بردم که الن یادن نیست) به خاطر بابام(سوء تفاهم نشه یه وقت.من زن نگرفتم بابام که امیدوارم بره پیش اون مرحوم تجدید فراش کردن)
مرحوم:باااااشه دیگه تموم کن کاری نداری؟
و خدا حافظی کردیم.
چند روز قبل: منو دوستم (مژگان که پسر عمه اش که الان داغداره و صاحب عزاست دوست خدا بیامرز مجتبای ملعونه).داشتیم زر می زدیم.که صحبت رسید به ناکام.مژی گفت:« چرا انقدر بهت کم محلی میکنه چه قدر خسیسه زنگم نمی زنه اس ام اسم نمیده.پسر عمه ی من با پریسا دوسته هر هفته یه کادو.۲۴ساعته با هم تماس دارن و .....» من:«من دیگه عادت کردم عیبی نداره»مژی:«واسه تولدت چی خرید بیار ببینم»من:«(در حالی که کادو توو دستم بود)این گردنبندو خریده(گردنبنده ساعتم هست مثه قلبه)»مژی::اه یعنی ارزش تو اینه؟!!!خیلی داره تاقچه بالا می زاره هااااا».چندی بعد مژگان بانو به پسر عمه ی گرام توضیحات لازمه را داده سپس پسرعمه زرتی تحویل مجتبی داد به این صورت:«مریم میگه کادو خیلی زشت و کوچیک و بی ارزشه.مجتبی خیلی بی خیاله.اصلا زنگ نمی زنه سر قرارا نمیاد و ....».
چند ساعت بعد از مکالمه ای که در بالا ذکر شد:
زرررررررر(صدای موبایل).الو.مرحوم:می خوام در مورد اون حرفایی که چند ساعت پیش گفتی بحرفم.من از اون اول آشناییمون چند باااار می خواستم باهات به هم بزنم اما فقط به خاطر اینکه دلم واست می سوخت و نمی خواستم از درس بیفتی هیچی نگفتم.۱)همون اول آشنایی پشیمون شدم و گفتم درست نیست که با یه دختر در ارتباط باشم(حاج آقا مسئله=>masalaton)
۲)همون روزی که بهم گفتی بابات اون کارو کرده خواستم بهم بزنم چون خونوادم به خاطر آبروشون همچین خونواده ای رو قبول نمی کنه.۳)وقتی اون موضوع تهران پیش اومد و من فهمیدم تو با یکی رابطه داری(اونم از نوع نامشروع) ۴)وقتی توو اسفند ماه خودت گفتی وقتی خونوادت قبول نمی کن پس الکی علاف نشیم. وحالا که رفتی به مژگان گفتی مجتبی فلانه بصاره.از اون اول اشتباه کردم.کلا" آدم بیخیالیم.همش توو لاک خودمم.نمی تونم با یه دختر رابطه داشته باشم(و از این قبیل)
من:(تا حالا توو عمرم انقدر فجیع گریه نکرده بودمو تختم خیسه خیسه خیس بود)به خدا من چیزی به مژگان نگفتم.تو پسر خوبی هستی.می دونم این همه مدت مزامت بودم واست سخت بود که بیای که سر حرفات بمونی که زنگ بزنی
مرحوم:(با تمسخر)دیگه اشکمو در نیاااار.این رابطه رو تمومش میکنیم.طوری که انگار از اون اول یه همچین رابطه ای نبوده.
من:امیدوارم یه دختر خوب گیرت بیاد که پدر خوبی داشته باشه
مرحوم:نه ه ه ه از این دعا ها نکن نمی خوام هیچ دختری رابطه داشته باشم تا ان شاءالله مادرم یه دختر خوب پیدا کنه یه دفعه بریم خواستگاری و تمام.شمارتم پاک می کنم.تو هم شماره ی منو پاک کن.فعلا" خدا حافظ.
من:(با تعجب)فعلا"؟
مرحوم:نه بهتره فقط بگم خدا حافظ.سخته نه؟
من:آره
مرحوم:سلام اقای...(یکی از همسایه هاشونو دیدو سلام کرد مثه همیشه بی خیااال۹خب درساتو بخون تا بری دانشگاه.مواظب خودتم باش(می خندید و می خندید انگار نه انگار که...) اوه من زنگ زده بودم(یادش اومد که خودش زنگ زده و این همه از شارژ ایرانسل مامانش رفته.
راستی بین حرفاش گفت نمی تونم پول تلفن بدم
و
من:خدا حافظ.
*:نام برده در ۲۴ فروردین سال ۱۳۸۷در بندرانزلی به دلیل سانحه ای ناگوار(به گمانم دروغ یا بی تفاوتی)درگذشت
پ.ن.با خوندن این مطالب اصلا خودتونو ناراحت نکنین.جملات داخل پرانتز واسه خود مرحوم ذکر نشده.
حرف آخر:دیگه ای بهونه ای واسه اپیدن این وبلاگ طلسم شده و نحس میمونه؟
![]()
مجتبی مرد!
اون بالا یه کادو مال شماست
می دونم باور نمی کنین ولی حقیقت داره.همین کارامه که باعث میشه همه بهم بگن دیوونه.به خاطر من هر کاری می کنه.معذرت می خوام هم از شمایی که دروغامو باور کردین هم از مجتبی.می دونم با این کارم فقط بچه بودنمو ثابت کردم.آخه اگه بگم اون چقدر خوبه که کسی باور نمی کنه؟فکر می کنه اغراق می کنم.ولی همه ی حقیقت اینه که هر چی در موردش گفتم و بر عکسش کنین.من کارایی با مجتبی کردم که هرکی جاش بود می ذاشت می رفت.می دونم کسی حرفامو باور نمی کنه.مخصوصا" یکی که میدونه منظورم کیه.می دونم تو یکی باور نمی کنی.
یه ماجرا تعریف کنم؟خب تعریف می کنم:حورا ۲ ساله که با یکی به اسم فرشید دوسته.این آقا فرشید امسال دانشگاه قبول شد.و رفت اصفهان.حورا توو این مدت در نبود آقا فرشید هر غلطی دلش خواست کرد.مثلا":دوست مجتبی رو دید(آًقا مهران).گفت من باید باهاش دوست بشم.هر چقدر نصیحتش کردم حالیش نمی شد.با این آقا مهران یه چند ماهیه دوست شده.ولی توو همین مدت کوتاه چه خاطراتی که با هم ندارن.برف بازی کردن.بیرون رفتن.حورا اینا یه بار آش درست کرده بودن به اونم دو تا کاسه آش داد. با یکی قبلنا چت می کرد حالا تلفنی با هم دوستن.همین مسئله انشعاباتی داشت و با ۲ نفر دیگه هم تلفنی دوست شد.دیگه به آقا فرشید فکر نمی کردوتا اینکه فرشید یه روز دوست حورارو می بینه بهش میگه حورا خیلی سرد شده و این حرفا.حورا هم که می بینه خیلی خر بازی در آورده(افراد زیر ۳سال خر بازی و بخونن بچه بازی).پشیمون میشه با ۲ تا از اون دوستای تلفنی به هم می زنه(توجه کنین فقط با دوتاشون یکیشون هنوز هست)و به این آقا مهران دیشب اس ام اس می ده میگه:فرشید داره میاد خواستگاریم من دیگه نمی تونم باهات ارتباط(همون روابط عمومی)داشته باشم.اون پسره بدبختم(کنایه از مهران)همه ی دیشب و توو بیمارستان زیر سرم بود.ساعت ۳ شب به من اس ام اس داد که بگم حرف حورا راسته یا دروغ.صبح برای آخرین بار میاد حورا رو می بینه.حورا میگه اگه بدونی چه وضعی داشت ت ت ت ت.آخه این پسره همش ۱۷ سالشه این بچه بازیا چیه؟(بلا نسبت من و مجتبی).حورا توو مدرسه هی فکر می کنه و عذاب وجدان از هر طرف بهش ضربه وارد می کنه.مهرانم میگه من می خوام برم تهران یه ذره حالم بهتر شه.حورا هم میگه نه من نمی تونم بدون تو بمونم.ای کاش بهم وابسته نمی شدی.الان به فرشید جواب نمی دم.به جز فرشید با تو هم می مونم(دیگه نگفت با اون پسره هم تلفنی می مونم).مهرانم با اینکه خیلی خوشحال شد همچنان در بیمارستان به سر می بره. آمپولم زد!!!.
یک مقدار این ماجرا چندش آور نبود؟وقتی بهش فکر می کنم حالم بد میشه.کم کم دارم می فهمم حورا چه جور آدمیه.
خب برسیم به همون مجتبای خودمون..می دونم هیچ کس باور نمی کنه اما مجتبی هیچ کدوم از این ایرادارو نداشت. نمی دونم چی بگم.لابد مرض دارم.خب منتظر نظرت نمی مونم ببینم باور کردی یا نه(این جمله ی آخر و با همونی بودم که میدونم باور نمی کنه)
راستی سلام محیای من همه ی حرفات قانع کننده بود.تو آدم بزرگی هستی.(کی گفته محیای من آدمه هان؟تو فرشته ی بزرگی هستی)
بای
چه گیری کردیم بابا این وسط.یکی بیاد نجاتم بده.میگه دوستت دارم آخه کو؟پس چرا نمی فهمم؟چرا ۲ هفته ست که کاملا فراموشش کردم؟(این چه ربطی به دوست داشتن اون داره؟).ای کاش می مردم. آخه یه آدم باید غصه ی چند نفر و بخوره.غصه ی پگاه محیا آقا سعید مجتبی حورا درس مامانم خالم خودم وااااااااااااای خدا پس تو کجایی؟چه طوری می تونی ببینی این همه آدم ناراحتن؟چرا همیشه واسه امتحان کردن آدما دست می زاری رو عزیز ترین کسشون؟تو که می گفتی مهربونی.پس چی شد؟ آخه خودت یه ذره فکر فقط یه ذره منطقی فکر کن آخه خدا محیا بدون آقا سعید میشه؟ عشق بدن محبت میشه؟زندگی پگاه چی؟اون چی کار کنه؟تا کی صبر کنه تا تو بفهمی اون آدم صبوریه؟هان؟ مامانم چی؟تا کی باید صدای خنده های اون زنیکه رو بشنوه و بگه خدا بزرگه؟ چرا با مهربونیات بزرگیتو ثابت نمی کنی؟ حورا تا کی باید توو دلش زمزمه کنه و بگه....(نمی تونم مشکل اونو بگم).من تا کی صبر کنم؟صبر کنم که آخرش چیو بفهمم؟این که مجتبی چه جور آدمیه؟این که بفهمم درست بشو نیست و اخلاقش همینه؟یا اینکه بفهمم قراره عمرم و کنار یه آدم یخ بگذرونم؟نمی خوااااام.نمی خوام اینطوری باشه.باید درستش کنی ی ی ی .خودت همه ی این بد بختیارو درست کن.دیگه تمومش کن.واسه چی ما آدمارو به وجود میاری و بعد با بد ترین عذاب ها امتحانمون می کنی؟پگاه چرا باید بشینه پای این ورقه ی امتحانت؟چرا کسایی که عشقشون الکیه به هم می رسن ولی محیای من که همه ی عاشقای دنیا رو به حیرت در آورده باید بدون عشقش بمونه؟ تا کی باید توو خواب ببینم که مجتبی دیگه یه آدم واقعی شده؟ چرا رفتی اون بالا و جواب سوالامو نمی دی؟بیا پایین من کارت اگه نمی تونی بیای پایین خب منو ببر اون بالا.منو بکش لا اقل اینطوری جواب سوالامو می گیرم.منو بکش تا بیام اون بالا بهت بگم محیا و پگاه و آقا سعید و مامانم دارن چی می کشن؟شاید اگه یکی بیاد رو در رو باهات حرف بزنه مشکل اینارو حل کنی.من منتظرم از امروز منتظر می مونم تا ببینم اومدم پیشت و دارم مشکلای آدمارو بهت می گم.محیا که از خودته اون دیگه چرا؟خدایا این پست و با فریاد نوشتم تا بشنوی و بیای توو وبلاگم.لازم نیست کامنت بزاری فقط فکر کن.
من اومدم با یه عالمه حرفای مسخره. چطور مطورین؟
امروز آخرین امتحان(تاریخ) و دادیم و راحت شدیم خب بزارین از عاشورا بگم.
عاشورا من و مامانم رفته بودیم خونه ی دوستم اینا که مجتبی اس ام اس می ده میگه من توو یه هیئت هستم دارم سینه می زنم بیا تا آخرین لحظه وایسا که منو ببینی(بچم کمبود داره)خلاصه با دوستم اینا اومدیم و توو سرما(در حقیقت یخما)منتظر موندیم. حالا مگه میومدن.دوستم و مامانش رفتن.بعد طبق معمول مجتبی تکزنگ زد که من براش زنگ بزنم(قراره دیگه این کارو نکنم خیالتون راحت).زنگیدم گفتم بابا کجایی مردم تو سرما.گفت الان میایم.انقدر ر ر ر ر موندیم تا بالاخره اومدن.دیدمش .مثه یه آدم متشخص به منو مامانم سلام گفت.یه ذره خودمونو انداختیم تو اون هیئت با خانوما راه رفتیم بعد اومدیم خونه.مجتبی انقدر جو گیر شده بود که فکر می کنم اگه یزیدو می دید همون لحظه گردنشو می شکوند.
بعد از ۸ رووووووووووووووز دیدم نه از اس ام اس خبری نیست (تو این هشت روز من ۱۰۰۰۰تا اس ام اس دادم)بعد اس ام اس دادم گفتم.تو خودتم نمی دونی چه نقشی تو زندگی من داری.یه بار پر رنگ یه بار کم رنگ.بعد از هر قهرم تا ۳هفته با منی اما بعد...دیگه برام عادی شده یا درس داری یا سرت شلوغه یا...باهات قهر نیستم عزیزم شب به خیر کوچولو(مجتبی اصلا کوچولو نیستا).اونم اس ام اس داد.سلام ببخشید میدونم بهت کم محلی کردم درسا داره منو می کشه خیلی سخته.(یعنی یه اس ام اس چه قدر وقت آدم و می گیره).
روز بعدش تکزنگ زد منم زنگیدم و انقدر سرد حرف زدم که فکر کرد مریضم.گفت سرما خوردی؟(آخه مغزش و ببین).عذر خواهی کرد منم گفتم اصلا برام مهم نیست.گفت فردا میام ببینمت گفتم واسه چی میای فایده نداره که نیا میای که چی بشه.اصرار کرد گفت میام.گفتم خب بیا.(اینجارو توجه کنید آخرش گفت میام شما هم شاهدینا).بعد امتحان اومدم بیرون و منتظر بودم که ببینمش اما دیدم دوستش(که با دوستم دوسته)تنها اومده و خبری از مجتبی نیست.تو دلم گفتم به در ک ک ک ک ک ک.اومدم خونه و درسمو خوندم می دونستم حتما تکزنگ می زنه.بهش زنگیدم گفتم چیه؟گفت چون گفتی نیا منم نیومدم من خواستم به حرفت گوش بدم خودت گفتی نیا(بر پدر دروغگو....).منم خیلی جدی گفتم مگه قرار بود بیای؟!(خواهش می کنم تشویقم نکنید می دونم این حرفم عالی بود).گفت آره دیگه یادت نیست.گفتم نه ه ه ه اصلا یادم نمیاد منتظرتم نبودم.گفت تو همیشه منو یادت میره(یوهو و و و ).با شوخی گفت. بعد هی اصرار کرد که حرف بزنم همچین دهنم و باز کردم گفت وای مامانم اومد خداحافظ.منم قطع کردم یه فحش به در و دیوار دادم(در و دیوار استعاره از مجتبی).دوباره میس داد زنگیدم.گفت خب داشتی می گفتی گفتم یادم نمیاد هی اصرار و تمنا و خواهش و .. تا یه کلمه حرف زدم.گفت چند روزه یه جوری باهام حرف میزنی از دستم ناراحتی؟ گفتم:مگه تو کاری کردی که من ناراحت باشم؟ گفت: نه حتما از دست بابات ناراحتی(اینجا به شعورش توجه کنین).بعدش مثل همیشه گفت دوستت ت ت ت ت دارم م م م.منم گفتم خیلی ممنون.هه ضایع شد. امروز دوستم گفت که دوست مجتبی بهش گفته مجتبی قرار بود بیاد ولی بعد دید نیومد(دیدین از قصد نیومد).تازه مجتبی به دوستش گفته تو دیوونه ای که هر روز میری تا حورا رو ببینی دوستشم به حورا گفت مجتبی نمی فهمه که من میام عشقم و ببینم.خلاصه کلی ضد حال ل ل ل ل.می تونم به جرئت بگم تا چند ماه دیگه اگه همین وضع ادامه پیدا کنه خیلی جدی همه چیزو تموم میکنم.
آهان راستی دیشب مجتبی گفت:از سایت چه خبر؟؟؟ منم مثه همیشه گفتم:سایت نه ه ه ه ه وبلااااااگ گ گ گ گ .اونم گفت خب حالا چه خبر.گفتم هیچی سلام می رسونه.(خیلی پر روئه نه؟ بالاخره نیومد و اون پست و نخوند بازم به درک ک ک ک )
وای هر روز امتحان داشتیم دیگه حالم داشت به هم می خورداااااا.اه اه اه.تموم شد به سلامتی.
محیا جونم تو این مدت خیلی دلم برات تنگ شد امید وارم منو ببخشی.بـــــــــــــوس
بو و و و و س س س س .(این بوسم مال خودم)
بای
آری چه روزهای چندش آوریست آنقدر تلخ است که هوس زهر مار کرده ام.زهر مار..همان نوشیدنی معروفی که خدا در این ضیافت شوم(یعنی زندگیم)در حلقم می ریزد و من جز تعریف و تمجید(به به مزه ی نوشابه می ده)کار دیگری نمی توانم انجام دهم.هدفم از نوشتن پست قبلی نشان دادن مهر مجتبی همان پسرک بازیگوش قلب من بود.می خواستم اگر کسی در خیابان با من دست به گریبان شد و گفت این اراجیف چیست که بار مجتبی می کنی.بگویم به وبلاگم سر بزن تا ببینی مجتبی بعد از این همه روز حتی ذره ای کنجکاو نشده که من برایش چه نوشته ام.مجتبی ...مجتبی ....
مجتبی نه تنها برایم جان مریم را نخواند و گل نیاورد و نظر نگذاشت بلکه بیش از پیش در صدد(سدد؟) مچاله کردن قلب من است.من گفته بودم که قلب بیچاره و بی گناهم آنقدر خرد شده که جایی برای حتی یک ترک کوچک ندارد چه برسد به زخم عظیمی مثل دوری تو.بدون اجازه چشمانت را از من گرفتی و حالا می خواهی این ته مانده عشقمان را هم سریع تر به من بنوشانی و قال قضیه را بکنی.پسرک تصمیماتی گرفته ام که ممکن است باعث نا آرامی هایی در زندگی من و تو گردد.ولی مادرت را شادمان خواهد کرد.و این برای آخرت من و تو خوب است .بهتر است بسی به توشه خود برای آن دنیا بفکریم یعنی بیندیشیم.آری جوان تپل این گونه با مداد شیطنتت اعصاب و روح و روان مرا خط خطی می کنی.تا من باشم دیگر تو را به وبلاگم دعوت نکنم.
بای
مریم می روید.آری مریم در زردی پاییز همچون برگی سبز خواهد درخشید.عاشق پاییز خواهد ماند و روی همان نیمکت تنهایی می نشیند و به ریزش برگ های ترد(طرد؟) شده می نگرد.مریم می داند که برگ چه حالی دارد.مریم می داند زندگی اش عجیب با برگ گره خورده.دخترک تنها به انتظار می نشیند سیاهی را حس می کند به آسمان خیره می شود ابری در گوشه ی آسمان غصه می خورد.ابر می داند چه غمی در دل دخترک هست.ابر خوب می داند زندگی این مریم آری همین مریم درسته این دختره با او بد تا می کند.مریم محبت را دوست دارد.مریم تشنه ی محبت است.آری نازنین می گفت مریم به کسی که با محبت تر است نزدیک می شود.پس آن محبتی که ۱۱خرداد حرفش را زدی کجاست؟ مرا به یاد داری؟ من کیستم؟چند شبانه روز باید روی آن نیمکت بد بخت تر از خودم بنشینم تا تو از آنجا بگذری شاید سلام کنی. تا کی باید از وسط همان خیابان روی خط سفید که نقاش چند روز پیشا وسط جاده کشیده راه بروم و غصه هایم را بشمارم؟ شمارش سخت است سخت است که تعداد محبت های تو را بشمارم نه به خاطر زیادی نه.من برای شمارش محبت های تو باید فرسنگ ها به عقب برگردم تا اثراتی از آن ها را پیدا کنم همه را با چسب به هم وصل کنم.با قیچی شکلی به آن بدهم و بعد بگویم ۱...۲...۳ بقیه کجاست؟ ابر بی موقع گریست اشک هایش آن ریز محبت های تو را هم برد.این حافظه است که گاهی یاریم می کند در آن روز تو چه گفتی یا چه کردی یا....
هنوز عاشق پاییزم هر سال می آید و می رود و دل مرا هم با خود می برد.دلیل علاقه ی من به این فصل تولد تو نیست دل خودم است .من دوست دارم صدای خش خش برگ های بیچاره را زیر پایم بشنوم دوست دارم باز هم برگ های زرد روی شاخه بروید.زرد ....زرد....زرد...رنگ جدایی ست؟جدایی رایحه هم دارد؟نه؟ پس این بوی چیست؟غذای مامانت؟یا دماغ سوخته؟یا مثلا" بوی ادکلن مامانت؟ نه پسر جوان این بوی دوری ست.من و تو سال هاست از هم دوریم(این قسمت خالی بندیه فتیر...چون فقط ۱سال و تقریبا" ۶ ماهه که دیدمت).همه می گویند از بندت رهایی یابم.اطرافیان آواز وداع را برایم زمزمه می کنند می گویند از تو دل بکنم چون تو مرا درک نمی کنی چون برای این حرف هایم می خندی چون با تو با وجود تو هم احساس تنهایی می کنم چون سخت مرا می رانی از خودت از عشقت .مرا از وابستگی نسبت به خودت می رانی از من رهایی می خواهی می خواهی اهمیت ندهم که چه می گذرد بابا من دوستت دارم چرا حالیت نیست؟.می پرسی چرا آواز جدایی می خوانند؟چون خودت می خواهی.چند روزیست که دلم می خواهد زیر باران بستنی قیفی با طعم توت فرنگی لیس بزنم و به تو فکر کنم.به یخ بودن نگاهت سردی صدایت و غم قلبت.در قلب تو چیست پسر جوان؟مگر من تو را اذیت کرده ام؟ آخه من این گونه می اندیشم که تو دلخوری.تو که اینجوری نبودی.خیلی سعی کردم درستت کنم تا همان پسر جوان سابق شوی ولی فایده نداشت.پسرک چه می خواهی که برایت فراهم نکرده ام؟پسرک با من حرف بزن به من بگو در دل صاف و ساده ات چه می گذرد.بارها خواستم این مسائل را با تو در میان بگذارم اما تا صدایت را می شنوم چیزی در دل می گوید بگذار آسوده باشد بگذار بی تو پرواز کند باشد که روزی دست تو را بگیرد و تورا به اوج ببرد اگر لایق باشی.پسرک مرا لایق بدان حتی اگر نباشم پسرک به من امید بده چند روزیست به دنبال آرزوهایم می گردم.آرزو هایی که تو در آن جای داشتی پس چه شد؟تو کجایی؟خود را پنهان مساز جوان مغرور.خودت گفته بودی که از آن منی و من از آن تو پس چه شد؟مهرت کجاست؟با تو پاییز سبز تر از بهارم بود چه برسدبه بهار.با خنده های تو برف های سنگین قلبم آب می شد.اما الان در دلم آدم برفی ها جای دارند من می خوانم آن ها می رقصند من می خروشم آن ها می ترسند من ...من ...من.پسرک بهارم زرد تابستانم طوسی پاییزم سورمه ای و زمستانم سیاه گشته.من بنفش را دوست دارم.چرا توت فرنگی بنفش نیست تا بستنی قیفی با طعم توت فرنگی بنفش باشد.آبی هم باشد مسئله ای نیست ما همه جوره پایه ایم.
پسرک مدت هاست آوایت را می خواهم چرا برایم شعر نمی خوانی.نه از این شعرهای ۶۶۶ سه تا ۶ داره نـــه از این شعر هایی که هرچه در دهان مبارکت است نثار دخترک کنی.شعری بخوان که باب طبع دخترک باشد شعر بخوان.آهان "جان مریم"را بخوان این شعر را دوست دارم به حورا هم همیشه می گویم با ویلون این آهنگ را بنوازد ولی حورا نمی نوازد و روی اعصابم اسکی می کند. بخوان بخون دیگه اااااا .یادت باشد شعر "جان مریم" را حفظ کنی.
پسر جوان بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن خسته شدم از بس دنبال تو گشتم. تو می گفتی ملوان من می گفتم بسته دیگه بابا جمع کن این مسخره بازیا رو.(شعر از خودم)
آهای پسرک الان دارم بهت اس ام اس می دهم تا آن شوی هر چه سریع تر این پست را بخوانی .پسرک نظر یادت نرود در ضمن من از نظر های طولانی خوشم می آید پس نظری که می دهی طولانی باشد لطفا"
پسرک شما باغچه دارین؟من گل می خواهم می توانی از جدول وسط خیابان هم که شده برایم گل بکنی . من گل می خواهم.
![]()
![]()
![]()
![]()
مثل همیشه می خوام از خودم بگم.این روزا درسام زیاده طوری که دیگه نمی تونم به بعضی از کلاسام برسم. روزای بدی نیست میان و میرن با منم کاری ندارن بی آزارن.تقریبا" هر روز همه ی اتفاقای خوب و بد و پشت سر می زارم .خنده گریه بی تفاوتی و .... مجتبی هم خوبه درس خون شده سرماخورده بود . بهش پیشنهاد دادم که برم براش سوپ نیمرو درست کنم اما اون ترجیح داد توو تب بسوزه.(آخی).
با محیا اس ام اس بازی می کنم. و حتی اگه تا یک سال هم بهم اس ام اس نده مطمئنم که فراموشم نکرده.چون... (به دلایلی)
و امروز: آره همین امروز معلم پرورشی کارم داشت رفتم دفتر دیدم یه چیزی دستشه گفت یه خانومی نذر کرده هر سال به ۵۰ نفر از دانش آموزا چادر(سفید با گلای قرمز مثل عروس) جا نماز و مهر بده. از بین ۴۵۸ نفر من جزء این ۵۰ نفر شدم؟ عجیبه باور نکردنیه منی که نه نماز حالیمه نه تا حالا درست و حسابی نشستم با خدا حرف زدم.یه دفعه یاد اون جمله ای افتادم که رو wallpaper گوشیم گذاشتم. ==> من همه جا باهاتم خیالت راحت<==.این جمله رو از طرف یکی (خودش می دونه کیه)واسه خودم نوشته بودم.این جمله آرومم می کنه و حالا این چادر و جا نماز.رفتم بالا توو کلاس به دوستم گفتم اینارو محیا برام فرستاده (با فریاد).اونم خیلی بی تفاوت گفت دو سه نفر دیگه هم توو کلاس این هدیه رو گرفتن محیا خانوم اینارو هم می شناسه؟ اما من بهش گفتم محیا به چند نفر دیگه هم این هدیه رو داد تا مثلا" من نفهمم که از طرف اونه.آره می دونم که محیا اینارو بهم داده. محیا دستت درد نکنه کادوی فوق العاده ای بود.
صحبتی کوتاه با محیا جون و آقای <س> عشق محیا:
واااااای محیا جون نمی دونی دوباره چه دسته گلی به آب دادم که ... توو قسمت سوتی های مجتبی یکی که اسمش این بود:*** . کامنت گذاشته بود و گفت معلومه که مجتبی رو دوسش نداری. منم بهش حرف بد زدم.چند روز پیشا یه دفعه یادم اومد تنها کسی که توو قسمت کامنتا اسمش اینه *** یا اینه ... آقای <س> هست.نکنه من به آقای <س> این حرفارو زدم م م م م م؟!!!!؟!!!؟
وای تو رو خدا اگه اینطوریه منو ببخشین متاسفانه بهش گفتم دیگه توو وبلاگ من نیا و اونم گفت که دیگه نمی آد حالا چه طوری می تونه عذر خواهی منو ببینه؟؟؟؟؟؟ اه ه ه ه من همیشه همه چیز و خراب می کنم.محیا جون یادته اولین بار وقتی می خواستم جواب اس ام اس آقای <س> و بدم چی کار کردم ؟ اه من خیلی بیشعورم......آقای <س> می دونم کار بدی کردم اگه می دونستم شمایین به خدا هیچی نمی گفتم من فکر کردم همون مزاحمه هست داره باز اذیت می کنه.
خوابم می آد(ساعت ۱۰:۳۰ شبه).به نظر شما اگه قالب وبلاگمو عوض کنم بهتر نیست؟.آهان وایسین آخرشو با یکی از اس ام اس های محیا تموم کنم
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دنیایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتم سخت می گریم.(اما محیای من همیشه می خنده خودم دیدم داشت می خندید)
بای
عشق از نگاه مردم
عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفای بی ناموسی زدی؟!
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت کنه)
عشق از ديد يک رياضيدان: عشق يعنی دوست داشتن بدون فرمول!
(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحنی دوستت دارم)
عشق از ديد رحيم گوشکوب بقال سر کوچه:
والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت اين فاطی اتوماتيک رو واسمون گرفت!
(جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داريم ؟)